ترسی سه فرزند دیگر هم دارد اما شماره ی دو به شیشه راضی نمیشود و فقط باید سینه بخورد
نوشتهشده به دست در 2012/05/21
با خنده روش رو برگردوند به من و پرسید: چی بود من میگفتم تو میخندیدی؟ قاه قاه صورتمو فرو کردم در بالشت و خندیدم. گفتم نمیدونم اما یه چیز ِ خوبی بود. گفت منم یادم نیست اما یادمه اصلن انقدر که تو میخندی خنده نداشت. تو دلم فکر کردم که داشت اما تو به همه ی جوانب اش فکر نمیکردی. گفتم خب.. فکر کن تا یادت بیاد. خودم هم روی تخت میشینم و میرم توی فکر. حافظه ام به صورت لکه لکه از بین میره. یکهو یه قسمت از خاطراتم میپره وهرچه به ذهنم دستور میدم که یالا، بازچیزی خطور نمیکنه.اسم آدم خیلی بیشتر از همه ، چیزای خنده دار بعد از اون ، بعدش هم چیزهایی که یکی بهم میگه و میگه بگو به دیگری. هربار که چیزی رو فراموش میکنم فرض میگیرم اتفاق مهم یا اسم ِ شخص ِ ویژه ایی بوده ولی به هر صورت فراموش شده پس سعی در اینکه به یادش بیارم نمیکنم و فقط مثل یک چیز گمشده جای خالی اش رو در ذهنم به خاطر میسپارم و عجیب اینکه اون جاخالی های تخم ِجن هرگز فراموش نمیشن..خودم از اینجا تعریف کردم اما قبل تر از اون هم ازش پرسیده بودم که : چی بود میگفتی من خیلی میخندیدم؟ بار ِ اول از سوالم هم خنده ام گرفت. یه جای خالی ِخیلی بزرگ از خنده ام توی ذهنم جا داشت. الان هم که اینا رو مینویسم توی دیفراگمم یه هوای خنکی هی میاد و میره .. به جای خالی اون خنده ی بیربط خوش میشه واسه خودش. حالا کار ِ برعکس یه چیزهای که غمباره یادم میمونه مثل لوح محفوظ. تلویزیون اون روز میگف استیو جابز در اثر طب هندی مرده. هی بهش گفتن بابا سرطانت اینجوری خوب نمیشه اونم گفته بشما چه؟ الان اگه اون چیز خنده دار یادم بود بعدش میشد کلی به این شیوه مرگ و اتفاقاتی که افتاده خندید.حالا یه عده فکر میکنن خنده زدن الکیه. میگن چرا اخمی وقتی میشه خندید؟ اونجوری که مثلن توی تبلیغ ِ سنسوداین اومده.اخمی که میگم یه اشاره است به اخمو بودن اما مثلن تخمی که بر همین وزنه به معنی تخمو بودن نیست. البته اگه برای پرتقال استفاده بشه ، چرا. پرتقالای تخمی.
منم ترس هایی دارم. اینکه برم دکتر و بهم جواب رد بدن و منم توی آسانسور یکهو پام سست بشه و بشینم کف زمین و دنیا به شکل ِ نشسته روی سرم پایین بیاد و مغزم گیج بشه و گریه ام هم بگیره. بعد بپرسن ازم – چون همیشه بهترین و سرگرم کننده ترین تصویر زندگیم اینه که نشسته باشم و یکی در مورد همه ی جوانب زندگیم باهام مصاحبه ی صمیمی داشته باشه- چه چیزی در این زندگی بود که شما از اینکه دارید ترک اش میکنید ناراحتید؟ منم اول بگم بزارید به جای ناراحتی بگیم ترس ، از ترک کردن این زندگی میترسم. بعد در فواصل صحبت از دهنش بپره که تا حالا از ته دل خندیدید؟ من سرم رو فرو ببرم توی زانو هام- تصورم اینه که وقتی نزدیک مرگ باشم خیلی وزن کم میکنم و مثل الان نیست که شکم بزرگم ام بهم اجازه نده خم شم روی زانو و قاه قاه بخندم – ، وسط خنده ها بگم یه چیزِ خوبی هم بود که خیلی بهش میخندیدم. بپرسه مگه یادت اومد اونو؟سرمو بکوبم به زانو بگم نه.. اما خیلی خنده داشت آقا .. شما نمیدونی.
این خانه دور است
نوشتهشده به دست در 2012/05/12
بوی واگن پایینی ِ متروی تهران- کرج را میدهم . حتی روزهایی که ترجیح میدهم به جای خرد و خمیر شدن ، در ترافیکِ اتوبان بمانم و با تاکسی به خانه برمیگردم نیزاین بو با من هست. برآورد ِ خودم این است که خیلی آدم ها این بو را میدهند ودست ِ خودشان نیست و من هم یکی از آنها. آیا میدانستید از ساعت شش تا هشت صبح، هرپانزده دقیقه یک قطار از ایستگاه گلشهر به سمت تهران حرکت میکند که در هر قطار نزدیک به دو هزار نفر آدم در هم ساندویچ شده اند و در میان این دو هزار نفر حدقل سیصد دخترِ مثل ِ من وجود دارد؟ کارام عوض شده و هنوز نمیدانم چطوردر این قالب به حیات خود ادامه بدهم. اول صبح ها آدم هاخیلی فرق دارن ، یک تنه که به تنشان بخورد عکس العمل غیرمعمول نشان میدهند و اگر از روی مردم داری بگویی که : خانوم در ِ کیفتون باز مونده ،آبدار ترین فحش ها نصیب تو است و بعد که آرام شود برایت توضیح خواهد داد که زندگی سختی دارد و از تو میخواهد که حلال اش کنی. من هم مثل سیصد دختر داخل قطار ِ خودمان صبح ها دلم میخواهد تا مقصد چرت بزنم اما جایی برای اینکه تکیه ام را بدهم نیست و حتی یکبار که کوله ام بزرگتر از حالت عادی بود کسی به من نهیب زد که وردار بزار بالای سرت که جامون رو تنگ کردی.همه این ها را دارم تجربه میکنم فقط به این دلیل که اگر کسی به من بگوید زندگی سخت شده محکم بایستم و بگویم میدانم. در کار جدید باید محکم باشم و بلند تر حرف بزنم و حتی وقتی جواب ِ سوالی را میدانم ساکت باشم که بعدن شر اش دامن ام را نگیرد و بیخود کسی را امیدوار نکنم زیرا که چیزی دست ِ من نیست.
اول صبح ها اگر آدم ها خیلی پچ پچ کنند گوشی را توی گوشم میچپانم و آهنگ های خسته ام را اکثرن رد میکنم. دلم میخواهد جایی برای نفس کشیدن و همسفر بودن و یافتن شباهت با این آدم ها بود . برای من که خیلی سخت به کسی نزدیک می شوم و معمولن وقتی هم نزدیک شوم نمیدانم چه کار باید کرد این تصادفات بدنی خیلی هم بد نیست. دلم میخواهد بگویم : چه چیزی گوش میدهی ؟ و او که از کفش های سبز و دستبند های کتانی و مانتوی بته جقه دارش معلوم است که خیلی سبک ها را میشناسد یک آهنگ جدید به من معرفی کند و من هم شب بروم خانه آنرا دانلود کنم و یک چیزی در آنروزم باشد که انقدر بوی واگن پایینی مترو دادن غمگین ام نسازد.
بدترین حالت در قطار این است که بین دو صندلی بایستی و آنها بگویند ما دوست هستیم و داریم حرف میزنیم و جلوی ما واینستا. بدترین اتفاق این است که نفر پشتی هول بدهد و تو روی یک خانوم بیوفتی و بگویی ببخشید و او بگوید شهر پر از وحشی شده.غمبارترین اتفاق این است که وقتی عصرهای برگشت داری دنبال اتوبوسی که سمت خانه تان میرود میگردی، حرکت کند و تو به آن نرسی اما آنکه می دود سوار شود و برود. از آدم های دونده متنفرم. هیچوقت نتوانستم به آنها برسم. همیشه زودتر از خواب بیدار میشوم تا با همین سرعت ِ هن هنی که دارم به پای آدم های دونده برسم. دلم میخواهد کسی در خانه منتظرم نباشد یا دلش شور نزند ، تنها چیزی که وادارم میکند به آدم هایی که دارند برای سوار شدن به متروی برگشت توی سر همدیگر می زنند بپیوندم این است که تا شب نشده باید برگردم.حالا جایی یا کسی هم آن ور ندارم که اگر بخواهم خانه برنگردم پیش ِ او بمانم اما هرچقدر از خانه دورتر میشوم بیشتر دلم میخواهد بروم یک وری و نباشم . از اینکه با این وضع در کنار خانواده ام زندگی میکنم حالم بد است . آدم خودش تنها بدبخت باشد یک امر طبیعی است اما وقتی جلوی چشم ِ مادرش اینجوری داغون باشد خیلی حالگیری ِ بزرگی است. آخر خانه بوی خودش را دارد ، خانه بوی واگن پایینی مترو نمیدهد و اینجا که نشسته باشم بیشتر بوی گه ام توی دماغم میزند.
همه ی گزینه ها
نوشتهشده به دست در 2012/05/07
کنار آبخوری نشسته بودم ، آنطرف آفتاب توی صورتم میخورد . میشد مقنعه ام را بکشم جلوی چشمهام و خوب گریه کنم . البته در دادگاه اینجور گریه ها عادی است و حتی آدم هایی که در راهرو میخندند وقتی نوبت به آنها میرسد در اتاق همه ی حرفهاشان را با گریه می زنند و انگار متوجه نیستند به جز معاون قاضی ما هم می توانیم درد هایشان را بشنویم. خودم اول که آمدم دادگاه خیلی تپش قلب داشتم و چشم هام مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده باشد پف داشت و کمی خیس بود . اصلن یکجورهایی آبروریزی شد و همان دم دادگاه ، روی صندلی های خاکستری ، آنجا که نوشته طلاق چاره ی راه نیست ، همانجا افتادم روی زمین و به دیگران نشان دادم زنی هستم که از جدایی میترسد. بعدش آمدم کنار همین آبخوری که اول صبح آب نداشت. با لحن بریده به آقای ِ خاکستری که چند ساعت ِ پیش بیشتر از حالا خاکستری بود چون توی یک تخت خوابیده بودیم و هیچ هم حرفی با هم نزده بودیم ؛ گفتم که نمیتوانم نفس بکشم و او هم دوید یک آبمعدنی خرید و به دستم داد. آدم های داخل بوفه ی دادگاه چه جور جانور هایی هستند؟ برگه ها را کپی می گیرند و آبمعدنی را گران تر میفروشند . نفس ام سر جاش آمد ، البته نه همان جور نفس هایی که همیشه میکشیدم اما برای حالت من و مکانی که در آن بودم چیز قابل توجهی بود. گفتم : میترسم. گفت بریم اگه میترسی. گفتم پس کی برگردیم؟ عینک آفتابی سیاه اش را زده بود و اصلن نمیدیدم که چشم هاش همان خشم دیروز را دارد یا نه.
شنبه ها دادگاه شلوغ است زیرا جمعه به آدم ها اجازه میدهد کنار هم بنشینند و بفهمند هیچ گهی برای این زندگی نخورده اند و بعد شنبه ی نیامده آدم را فریب میدهد که کارهای زیادی هست و تو میتوانی بدون این اصطحکاکات انسانی هم ، دوام بیاوری. شماره ی هشت توی دستم بود و از صبح تا حالا که نزدیک یازده است فقط سه نفر رفته اند آن تو. یکی اش دختری همسن من اما خیلی شاد با لباس های رنگی که به همراه زن و مردی که از رنگ چشمها و شباهت ها میشد فهمید والدین دختر هستند آمده بود. آدم اینها را که میبیند فکر میکند که نهایتن برای شکایت علیه صاحب ماشینی که به تازگی خریده اند و خوب هم میدادند که در این بازی برنده خواهند شد راهشان را گرفته اند و اول صبحی با این همه شادی به اینجا آمده اند اما بعد که آنها هم مثل من در نوبت مشاوره قرار گرفتند کش آمدم. مثل بستنی که آب شده باشد. در نظرم همه ی بستنی های بوفه ی دادگاه آب شده هستند گرچه با خط بزرگی نوشته که » موجود » است و کره کاکائو ِ هم شکلات هاشان ماسیده است.
همیشه کابوس رسیدگی به چیزی در ادارات دولتی را می دیدم ولی اینکه در به در باشی تا آن چیزی را که خودت هم نمیدانی حق است یا که فقط یک بازی است را بدست بیاوری برایم با کابوس هایی که براحتی در بیداری توی مغز ات تلو تلو میخورند همراه است. آقای ِ خاکستری کاغذهای رنگی روی دیوار ها را می خواند و می خواند و باز دوباره قدم میزد و چشم اش که به من میخورد میپیچید به طرف دیوار و باز از پشت همان عینک سیاه کاغذ ها را میخواند.از دیشب برای خودم هزار بار چیزهایی که آن تو میشود گفت را مرور میکردم ، مثل فیلم ها گاهی صدایم بغض داشت و گاه لحن منطقی به خود میگرفت. مثل مرگ میماند ، هر چه نقشه که کشیده باشی وقتی آن داخل باشی از بین میرود. گرچه در نظرم کاستی هایی در زندگی مان وجود داشت اما آنقدر نبود که پای من به اینجاها بکشد. پاهایی که حالا با هر قدم ِ آقای خاکستری بیشتر تکان تکان میخورد .
حالا یک دسته آدم که معلوم بود هر دو قوم خیلی شاکی هستند وارد شدند ، گرچه نوبت ِ پانزده به آنها رسید اما انگار خیلی زودتر از من نوبتشان میشد. اینجا جایی است که اقوام آشنا مدام در گوش طرفین دعوا میخوانند که میتوانی حق ات را بگیری. اینجا جایی است که که دور ِ آدم جمع میشوند تا برای یک تنهایی عمیق او را آماده کنند. نمیدانم آن داخل چه خبر میشود ، دلم نمی خواهد اشک های ناگوارم را مردی ببیند که احتملن حتی کمتر از آقای خاکستری از زن ها چیزی میداند. یک بدبختی بزرگ هم برای خودش ارزش هایی دارد که تو حق نداری از چگونگی اش پیش آدم غریبه ایی گریه کنی ، حتی اگر بر طبق این پوستری که روی دیوار است قاضی به خاطر احقاق حق به مظلوم حکم معصوم را داشته باشد. گوشی ِ آقای خاکستری مدام زنگ میخورد ، با لباس های مشکی که تنم بود حتی زیر سایه داشتم از گرما عرق میریختم و بد تر از آن چشم هایی زنی که اول راهرو مرا دیده بود که گفتم میترسم. پاهایم به طرز خنده داری تکان میخورند . بلند می شوم و به شانه اش میزنم. آرام میپرسد : بریم ؟ از پشت ِ عینک ِ سیاه اش هیچی نمیشود خواند. راه می افتم به طرف درِ ورودی ، او هم احتمالن دارد پشت ِ سرم می آید. صدای پچ پچِ دو خانوم متصدی ِ بوفه را میشنوم ، از جلوی نگهبان ها با پیروزی عبور میکنم ، آفتاب اول ظهر توی چشم هام می خورد ، آقای ِ خاکستری عینک اش را به من تعارف میکند.
آخر هفته واسه اش از فردا شروع میشد
نوشتهشده به دست در 2012/05/02
یکروز میشود که بالاخره خودت را در جایی پیدا کنی. خیلی معمولی و آرام . چون همیشه حرکات ات آرام و با کمی مکث است و خیلی ها را با این رفتارت کلافه کرده ایی ولی خب همینجوری هستی دیگر. از جایی که افتاده بودی بلند میشوی و در اطرفت به جستجویی جاهای آشنایی میگردی. بعد که از کاویدن دنیایی که از بالای سرت میگذرد ناامید میشوی به حافظه ات رجوع میکنی. آدم ها معمولن به جاهایی که قبلن رفته اند رجوع میکنند مگر اینکه از همان اول در آن جای اولیه جایی نداشته باشند و من در توضیح اینجور آدم ها حرفهای زیادی ندارم زیرا اکنون می خواهم برای شما فردی را به تصویر بکشم که خود را در خیابان پررفت و آمدی ، از همان خیابان های شهرِ خودمان ، که آدم هاش مدام عجله دارند و اگر کسی از شهر های دوری؛ که چیزهای خوبی در مورد آن گفته اند به این شهرهای ما سر بکشند و ببینند که مردم دسته دسته در حال ی دویدن هستند و به طرف تو می آیند بی آنکه به تو نگاه کنند از تو عبور میکنند و باز در پی مقصد نامعلوم خود میدوند ؛ بی شک به این ایمان می آورند که یا مرده اند و یا به شخصی نامرئی تبدیل شده اند. ولی برای ما خیلی وقت ها عجیب اش این میشود که یکی که از جلو می آید روی صورت ما زوم کند و ما سریع خود را در درزی می پیچانیم تا به نگاه آشنایی برنخوریم.
به هر حال فردی که می خواهم داستان آنرا بگویم چیز خاصی و تجربه ایی از شهرهایی که در آن بوده در ذهن خود نداشت پس ما نمی توانیم بگوییم که آیا از هیاهوی شهر به تنگ آمد یا آنکه شکوه و عظمت میدان تایمز- چون هر اتفاقی که بخواهد یک سرش در جالبیت باشد می باید در میدان تایمز اتفاق بی اوفتد – او را مسحور کرده و برایش داستان از دست دادن حافظه و این بیکس و کاری اش از اهمیت افتاده است. با همان شکیبایی که نویسنده بر آن است که مرد داری آن باشد در خیابان شروع به قدم زدن کرد ، در میان ِ لباس های تیره و سر و صدا و زمین ِ خیس نمیدانست که باید دنبال چه باشد و البته این را در نظر بگیریم که او الگوی اولیه را در ذهن نداشت و مثلن نمیدانست زنی که با دامنی آبی که در آن نقش زنی با عینک آفتابی فشن و یک کلاه مردانه ، شبیه کلاهی که مودلیانی و توی دست هاش یک کیف از پوست چیتا می بود به این فکر میکرد که سس پسته برای میهمانی ها مناسب نیست و هر آن ممکن است یکی از مهمانها با این طعمی که پسته به خامه میدهد ترش کند و فکرش را بکن که در آپارتمان هفتاد متری که دستشویی کنار میز ناهار خوری است چه افتضاحی به بار خواهد آمد فکر میکرد و برای همین چهره اش در هم بود. البته این موضوع مهمی است و نشان از باریک بینی زن دارد اما کسی که چیزی در ذهن خود نداشته باشد مقیاسی برای حواس جمعی نخواهد داشت و همه را شکل خود خواهد دید .
اگر چه من میخواهم سرنوشت یک انسان دیگر که ربطی به من ندارد را برای شرح شما بدهم و برای خودم ازین اتفاق ها نمی افتد زیرا حواس ام جمع است و کلن اهل خوابیدن روی سنگفرش خیابان نیستم چه هم ممکن است به میکروب آلوده شوم و هم اینکه خیلی کار شیکی نیست و آدم نمی داند وقتی که سرش را بالا میارد و بلند میشود پشت اش چقدر خاکی شده و تا خود ِ خانه باید با هر صدای پچ پچی خودش را قایم کند تا نکند مردم در مورد او و لباس خاکی اش حرفی بزنند و در نظر دارم داستانی از مردی که نمی شناسم را برای شما بازگو کنم اما خودم هر وقت هرچیزی که بودم فکر میکردم مردم هم همان شکلی هستند و هربار هم که عدم تساوی افکارم با دیگر مخلوقات نا امید می شدم فکر میکردم آنفرد حالا یک ناموزون ِ هستی بود و انشان قرمساقی است و دلیلی نمیشود که بقیه مثل من فکر نکند . آدم دراین مواقع دلش را به این خوش میکند که بقیه ی آدم ها که به خوبی او رفتار و فکر میکنند را هنوز نیافته وگر نه آنها در جاهای مختلفی تعبیه شده اند و معاشرت با آن ها امر باحالی خواهد بود .
حالا چون مرد ِ داستان چیزی در ذهن اش از خودش و آرزوهایش نداشت ما فرض میگیرم دنبال کسی شبیه خود بود. چون مثلن اسب های آبی اگر در یک باغ وحش رها شوند مسلمن دنبال سگ ها نخواهند رفت . البته یک وقت ها چیزهای جالبی توی اخبار میشنویم که مثلن یک مرغ از توله ایی محافظت میکند و توله کلن غلات میخورد و شیر نمی خواهد اما خب هر چیزی که حالا از نوع عجیب اش گیر ما نخواهد آمد و از همان اول میخواستم بگویم که یک مرد بود که یکهو از روی زمین بلند شد. چیزی شیبیه آخر فیلم های مستربین را تصور کنید اما نه با لودگی که در چهره دارد و حالت چشم ها. کسی را نمیشناسد و فکری ندارد و جایی هم ندارد. دنبال کون آدم ها راه می افتد و از حرفهایی که آنها میزنند سر در نمی آورد . چهره اش بهت زده است اما نه آنقدر که موجب وحشت کسی باشد.
حالا که این را میگویم حتمن با خود فکر می کنید چرا او به پلیس مراجعه نکرد؟ اما این پاسخ برای سرگردان های در خیابان زمانی جواب میدهد که آنها اولا تجربه ایی از اینکه پلیس کیست و چه وظیفه ایی دارد را داشته باشند ، در ثانی حداقل چند نمونه ی مشاهدتی از پلیس هایی که توانسته اند به چنین افرادی کمک کنند را در ذهن داشته باشند و گرنه برای آن طفلی که در خیابان مثل غول زامبی ها به چپ و راست کشیده میشود چه فرقی میکند لباس آبی نفتی یا سبز یا یک لباس معمولی. اما خب یک چیزهایی را انسان اکتساب میکند و او هم سعی کرد رابطه ایی بین انسان هایی که می دید و خویش در ذهن بسازد تا بتواند نتیجه ایی از جایگاهی که دارد بدست بیاورد. حالا شاید بپرسید چطور فهمید که انسان است و اورانگوتان نیست ، به یاد داشته باشید آدم هایی که حافظه را از دست میدهند زبانی که با آن صحبت میکنند را فراموش نمیکند و یک لایه هایی در زیر لایه های غریزه و حافظه هست که کسی از آن سر در نمی آورد اما با آن زندگی میکنند. اولین چیزی که به چشم آمد لباس های انسان ها بود و بعد به خودش دقت کرد و دید تفاوت خاصی ندارد و او هم یک پیرهن کرمی آستین کوتاه و یک شلوار خاکستری اداری به تن داشت و دور مچ چپ اش یک نوار بیرنگ دارد. بعد به دست های مردی که کنارش استاده بود خیره شد و بعد به دست های بقیه و بعد به دست و پای گربه ها. بعد فهمید که ساعت اش گم شده. من خودم حدس میزنم که ساعت اش دزدیده شده باشد اما مرد تصوری از دزدیدن و دزد در ذهن نداشت و فهمید که آن چیزی که یک دایره با دو پای لرزان و یک نواری از هر جنسی دارد را گم کرده و ذهن اش یک جدول ساخت و فهمید تا ساعت را پیدا نکند نمیفهمد که از کجا آمده و به کجا داشته میرفته و فهمید که وقتی چیزی گم شده باشد یک گوشه ایی جای خالی آن باقی خواهد ماند و از همان راه سرگردانی که آمده بود برگشت و رد خشک تن اش را روی خیابان خیس ، درست در روبروی مغازه ی کالاهای آموزشی برای کودکان و بزرکسالان پیدا کرد و یک لبخند غریزی زد و سعی کرد همان حالت را حفظ کند و روی آسفالت دراز کشید و از زیر به آدم هایی که از بالای سرش میگذشتند نگاه میکرد و در مورد اینکه ساعت اش ممکن است کجا پیدا شود تخیل کرد .
یخ در بهشت؟
نوشتهشده به دست در 2012/04/29
ایستاده ام کنار کابینت آشپزخانه ،نان های مانده ی سفت شده و پنیری که به زردی رفته و بشدت بوی یخچال میدهد. به سختی با این نان ها میشود لقمه گرفت و زود میشکنند. تکه های شکسته شده را در پنیر فرو میبرم و به دهان میگذارم.با خودم فکر میکنم چیزهایی بهتری هم برای خوردن بود اما چون اینها ممکن بود بزودی فاسد شوند مشغولشان شدم. گرسنگی ام کمی فرو مینشیند ، حالا دیگر برایم مهم نیست که غذا گرم و تازه باشد یا ماندگی از چهره اش بیرون بزند ، نه که زندگی بدی داشته باشم فقط اهمیت های گذشته ی خود را از دست داده ام ولی در سرم همیشه کارهای خوشایندی موج میزند و ازین بابت به خود افتخار میکنم که از آندسته نیستم که داستانم را با شب تاریکی در لجنزار و چشم های سرخ همیشه مضطرب و مرموزیت صدایی که در گوش اش می پیچید ادامه بدهم.
در واقع داستان باید خودش داستان باشد و هر کسی که الان از پایین پنجره ی من میگذرد سرنوشت شگفت انگیزی دارد.داشتم توصیف می کردم. معمولن قوت یک داستان به توصیفات است. ایستاده ام بالای نان و پنیر مانده و باید در سینه ام غمی باشد زیرا که زندگی داستان غمباری است که هیچکس از آن رضایت ندارد اما با آن می ماند زیرا دقایق ِ مسمومی هست که امیدوار باشی چیزی بهتر میشود و اگر همان لحظه غول چراغ بگوید چه چیزی بالواقع؟ نمیتوانی تصمیم بگیری زیرا تصوی از رضایت نداری. شاید یک چیزی بپرانی و بعد دست در جیب بخندی که نه .. آن یکی ..
وقتی چیزی نباشد خیال درباره آن یک نوع دروغ محسوب میشود و دروغ موجب مرگ است زیرا چیزی را متوقف میکند. حالا که ایستاده ام بالای نان و پنیر انسانی محسوب میشوم که نمی خواهد فعلن بمیرد ،جدا از تصویر هایی که در ذهنم دارم و وقتی چیزی مینویسم به آنها فکر میکنم و سیاهی کم میشود . در خانه غذا نداریم زیرا من یک زن بریده محسوب میشوم که همه کارهای خانه را گذاشته برای وقتی که بر مسلم شود که اینجور که فکر میکنم نیست و بهبود نمی خواهد و خوب است بابا. حالت خانه ی ما مثل حالت جایی است که میخواهند برای ماهها به سفر بروند ، همیشه چند چمدان با لباسهایی که شلخته از آن بیرون کشیده شده ، همیشه حوله ها روی مبل و صندلی ،همیشه نایلون آشغال دم در برای روزی که بروم پایین و این ها را دم در بگذارم ، همیشه لحاف و بالشت هایی اینور و آن ور که نشان بدهد نمی خواهم در اتاق بخوابم ، در اتاقی که بر روی دستگیره اش یک لباس دخترانه قرمز آویزان است. خواستم از سقوط بگویم بعد دیدم ممکن است وقتی داستان را میخوانی حال خوبی داشته باشی و با خود بگویی این هم آمد و حالگیری هاش. دلم میخواهد همه حال خوب داشته باشند اما از تو تعجب میکنم. تو که در همین خانه و با گریه های ما به دنیا آمدی. از تو تعجب می کنم . همه اش از همان لباس قرمز شروع شد . همان که رضا در بازار چارشنبه دید و برایمان خرید. بعدش ما آن را آویزان کردیم به دستگیره ی اتاق و خیلی نگذشت که آنرا به تن تو کردیم.خواستم با تو حرف بزنم و از ترس تنهایی به خاطره هامان ، همان ها که اگر خوب زیر روشان کنی میتوانی چیزهای بامزه ایی که قادر است تو را بخنداند در آنها پیدا کنی.همان سالها که حرف میزدی و مدام میپرسیدی چرا… دلم میخواهد فقط گذشته های خوب بنویسم و انتظار دارم نپرسی امروزت چه؟
احساس میکنم دست هایم ضعیف شده و حتی یک نقاشی دیشب کشیدم که من و تو کنار هم نشته بودیم و لاغری دست های من توی ذوق میزد و ساعتی که فقط نشان میداد چهارشنبه است . چند سال است که برای خودم قانون درست کردم که پا در هوا نمانم. مثل دخترکانی که تو میکشیدی در کتاب های آشپزی من… دامن هاشان به راست ولی موهاشان در چپ. حالا دیگر خانه کوچکتر شده و من حسرت بودنت را در راهرو ، اتاق ها و درِ رو به پشت بام و آن گوشه ی گرم کنار بخاری نمیخورم. حالا یک هال پنجاه متری و اتاقکی شاید نُه متری و همین آشپزخانه که در آن ایستاده ام برایم مانده است.
مثل یک بازی میماند و نام آن را » تا کی میخواهی دوام بیاوری» گذاشته ام. اینجور است که وقتی به خاطره میروی دوام ات در حال ضعیف میشود و وقتی در حال زندگی میکنی چیزی برای لذت بردن نداری و اگر زمان از دستت خارج شود و مثلن خیلی در گذشته بمانی جان ات تمام میشود . یک جورایی مثل بادبادک هوا کردن است که باید شل بگیری اما رها هم نکنی، چون آدم ضعیفی هستی و دست های ضعیفی داری و تخیل کاری نمیکند و یادم هست تو در یک جای واقعی هستی، حالا خوب یا بد . من هم تا ساعت پنج بعدظهر کارهایی دارم که باید انجام بدهم و احتملن باز بیایم این داستان را بخوانم و چیزهایی را در آن تغییر دهم تا بیشتر بتوانم اینجا دوام بیاورم.
شما که اینقدر خوش پوش و خوش سلیقه هستید؛ شایسته است که یک ساعت قدیمی داشته باشید؟
نوشتهشده به دست در 2012/04/04
خب. شماره ی سال باز هم یکی آمد جلو و شد نود و یک . نود ، دورقمی شد و ما میتوانیم با خاطراتمان فاصله ی دورقمی بگیریم. کجا بود که نوشته بود فقط خاطره ها و خودم؟ گناهی نکردیم که داریم پیر میشویم فقط گیج زدنمان با حوادث و تاریخ مطابق نیست.این عدد و رقم به جهنم اما چطور بیاندیشم که ده سال از از آن روزها گذشت و تو در همین بعدظهر نود و یک انقدر آن لحظه ها را جلوی چشمهایت داری که بلد نیستی با انگشت هایت بشماری که ده سال. نمیدانم من طوریم شده یا این بالشت بلایی سرش آمده ، تجربه ی خوشمزه ایی که در سال نو دارم همین خوب خوابیدن است. به صورت ردیف ده ساعت میخوابم و باز که بیدار میشوم و شکمم را سیر میکنم میتوانم چند ساعت دیگر هم بخوابم. در رویا عدد های باقی مانده رنگی اند با یک نوای زنانه ایی که در فاصله ها پخش میشود و تشویشی که چند ضربه به حلق ام میزند و باز در فاصله میپیچد و باد ِ سردی می آید و من خودم را در آن جلیقه مشکی میپوشانم و این ده سال ، ده سالی که همه اش را بیدار بودم و نمیتوانم حتی از یک غروب اش هم شانه خالی کنم آتشی ولی سرد هستند. آدم ها اگر به آدم ها فکر نکنند معمولن به چیز دیگر هم نمیتوانند فکر کنند .کسی از من توضیحی برای روزهای سپری نمی خواهد اما من دلم میخواهد توضیح بدهم. یک زمان هایی برای بعضی متوقف می شود ، مثل فیلمها نهایت یک تکه کاغذ از میز به زمین می اوفتد یا فقط ثانیه شمار تق تق کند اما به تقویم عددی افزون نمیشود و تو آنگاه کم اهمیت ترین قطعه از آن زمانی که سال ها بعد هم حرفی داری از آن لحظه های ایستا که وقتی از آنها میگویی با همه غریبه تر میشوی .
یک قضاوت ِ من خوب شدم یا بد شدمی در همه کس هست. معیار خوبی و بدی هم همان آدم هایی هستند که وقتی فکر میکنی آنها را مرور میکنی. آنقدر در بحث قوی نیستم که ثابت کنم ده سال ها همه تله است . کاری که بلدم اینکه فوتبال تماشا کنم و فکری نکنم و در ثانیه های پایانی امید داشته باشم و اگر هم سوت را زدند و تیم ام نتیجه نگرفت وانمود کنم چیزهای مهمتر از نتیجه گیری در ذهنم دارم و این تلویزیون بیخود برای خودش روشن بوده. تلویزیون باعث شده سال هایم راحت بگذرد اما الان تلویزیون هیچ کوفتی ندارد و فقط چشم های رحیم نوروزی است که همیشه انگار خون توش درجریان است و هیچوقت به خودش اجازه نمیدهد کنار بکشد ، یا حداقل نقش های کنار کشیدنی را به او پیشنهاد نمی دهند.این مثال های ملموس را از دنیایم میزنم تا مالیخولیا رهایم کند وگرنه در همان چشم های رحیم نوروزی آدم اگر مرض نداشته باشد خون نمیبیند و به پیام سریال توجه میکند یا خانه ی پر کانال عوض میکند.
وقتی سال شصت و هشت رفتیم تا خانه ی اجدادی مادرم را از زیر آوارهای جنگ بیرون بکشیم همه ی شهر پر از عکس های عراقی هایی بود که با تلویزیون های ما عکس انداخته بودند. یک دست نوشابه ی کانادا درای و یک پا روی تلویزیون چوبی پدربزرگ و بقیه مردم شهر. شاید تلویزیون رمز خوشبختی باشد ، اینکه تماشا میکنیم که چیزی هرگز درنگ نمیکند . تفسیر نمیکنم ، یعنی یاد نگرفته ام که تفسیر کنم ، یاد نگرفتم که بروم ، هر بار باید میرفتم ابلهانه پرسیدم: فردا؟ در حالی که » همین حالا » جواب درست بود.
بله من خاطره ها دارم و جز خاطره چیزی به من اضافه نمیشود و همه ی آنها که جزو خاطره ام نیستند را انگار زندگی نکرده ام گرچه زیر خاطره ها زاییده ام. بگویم که بله در جریان اینکه همه مثل هم هستند می باشم اما گول خورده ام و نظرم این است. این سالی که برای همه شروع شده از نظر من آخر یک داستانی است. خوب که به آدم های نود و یک خیره میشوم آنها را مثل زامبی ها میبینم ، بد لباس تر و بدخلق تر و سرگردان تر. حتی همان جاهایی که در زمستان از آنجا میگذشتم و می آمدم اینجا ناله میکردم که آخ فلان ، حالا دیگر همان مسیر ها هم نیست ، انگار همه اجراها تمام شده و حتی آن عده ی اندک ِ سرد جمع شده اند.مثلن این من که میگویم کمی از من اش نیست ، گرچه روی سال و سن ام آمده و باید من ِ بیشتری داشته باشم ، سر ِ همین میگویم ببین وقتی خاطره ها چاررقمی بشود دیگر چقدر من توی آنها خواهد بود. این ده سالی که بر ما گذست برای همه شما ها گذشته و خیلی ها بیشتر از من به دست و پای تاریخ افتاده اند تا خودشان – آن خود سهمگینی که پدرسگ خودشان است و نمی دانند چطور چیز دیگری اش کنند- از بین آوارها بکشند بیرون اما آنطرفشان این سال ها را قاب کرده و روی دیوار زده و پشت خاطره نوشته : سال های فتح.
مازاد
نوشتهشده به دست در 2012/03/27
خیلی چیزهای این دنیا راز هستند اما اینجور نیست که نشود آنرا حل کرد فقط مشکل این است که دانشمندان هنوز برای آن جوابی پیدا نکرده اند.دانشمند شدن جرات بسیاری میخواهد و تمام زندگی فرد را عوض میکند. امروز که پیامبران غروب کرده اند دانشمندان باز روی کار آمده و پادشاهان جهانند.چیزهای غیرضروری روز به روز از زندگی های انسان کم میشود و چند مفهموم گلدرشت میماند که باید با آن سر کرد. من غمگین ِ این مسئله و رازهای اندکی که در ذهنم دارم نیستم. نوشتن گاهی دوباره دیدن تونل تاریکی است که تو در ابتدا فقط به سوی دریچه و نوری که در انتهای آن به چشم ات میخورد احمقانه می دویدی. نوشتن پیدا کردن شباهت ها با مردمی است که نمیشناسی اما امید داری که آن ها هم رازهای اندکی داشته باشند. شاید حس ِ شما فرق کند البته. نوشتن نشان داده آدم ها فرق میکند و حتی دو انسان دوقلو در برابر مسائل ساده ایی مثل کدام رنگ را ترجیج میدهی جواب های یکسانی نداشته اند.
من از شباهت های ظاهری لذت میبرم. لذت میبرم آن واژه ایی نیست که ارادتم را به شباهت ها نشان بدهد اما به هرحال گاهی کلمه ات پیدا نمیشود و تو از آن میگذری و برای احساست فقط میگویی لذت و گور بابای هرکه نفهمید. وقتی در مدرسه والدین بچه ها را میبینم و بعضی از آن ها دقیقن همان بیست سال بعد ِ دختران خویش هستند ، شگفت زده میشوم . خودم شباهت بخصوصی با مادرم ندارم و ای کاش داشتم. در تاکسی به شباهت ها لبخند میزدم. از آنجور لبخند ها که اگر جلوی مادرم بزنم میگوید چی نوشته در کامپیوترت که میخندی؟ و من خنده ام را می دزدم. داشتم در تاکسی فکر میکردم چون تاکسی برای من جای ِ فکر است و دسشویی این قابلیت را ندارد زیرا که همه ی وزنم را سر ِ سنگ روی پای راستم می اندازم و برای همین زود باید سر و ته اش را هم بیاورم وگرنه زانو درد میگیرم.داشتم فکر میکردم که خیلی دوست دارم بچه داشته باشم که شبیه خودم باشد ، نه از آن جهت که خیلی با خودم حال میکنم ، از آن جهت که هر کاری میکنم نه نگوید و هر چه بخواهد من با سر تائیید کنم. بعدش به این خیال روی آوردم که هرگز در عصر طلایی هم کودکی شبیه آنچه که در او تعبیه شده بود نشده است ، بعد گفتم که به خودم سخت نگیرم و حتی آدم های درست و حسابی دلشان میخواهد بچه داشته باشند و قبل ازآنکه کودک بتواند جفتک بزند چهار کلمه ایی که فکر میکنند در دنیا فقط خودشان به آن رسیده اند را یادشان بدهند. اینبار دیگر لبخند نزدم و به یک نقطه ی نامعلوم خیره شدم چون فکر کردم الان به نتیجه ایی رسیدم و دنیا از کسی که بیشتر میفهمد انتظار لبخند زدن را ندارد.
من جزو آنهایم که دلم میخواهد بچه ام در نیویورک به دنیا بیاید و امیدوارم که در آنجا هم پاستیل را در تنگ های ماهی بصورت فله ایی بفروشند تا بابای بچه ام وقتی برای دیدن من به بیمارستان می آید یکی از آنها برایم بیاورد چون شرط اول بارگذاری من این است. یک وقت هایی بچه ام را تصور میکنم که مریض است یا ناقص افتاده و اصلن نمیتوانم آنرا شبیه خودم کنم و یک وقت ها هم بچه ام نیست و من میگویم چه خوب. باز ولی امروز به او فکر کردم و دلم خواست هر شکلی هم که باشد آنرا داشته باشم و با او سر و کله بزنم و همان کارهایی که همه میکنند و آرزوهایی که همه دارند ، بعد یکهو در اتاقم بودم و زیر لحاف میلرزیدم ، بعد دیدم اتاق دارد میچرخد. گاهی اینطوری میشوم اما زود ذهن ام را به مسیری میبرم که به من نشان بدهد اتاقها ثابت و سر و کله انسان است که میتواند بچرخد ، بعد یک تصویر بنفش از پسربچه ام بود که میگفت پاشو حقیقت همین است و باز از همان لبخند ها زدم که یعنی آفرین به خودم.
تخم سیاه
نوشتهشده به دست در 2012/03/04
برادرم گفت گردوهای خوبی نخریدی. مگر از باغ بابات خریدی؟ برای آن باغ بابا سکوت کردم اما در جواب آن اولی گفتم هر نصف گردویی که میذاری در لقمههایت برای من پونصد تومان خرج برداشته و از سر تو زیاد است. داداشم برادر خوبی است. با هم تا خیلی جاها ندار هستیم. آهنگ آبِ من می آمد ِ نامجو را با هم گوش کردیم و او وسط اش نمک پراند که چه بی ادب و من رویم را کردم اونوری. در بچگی می شاشید در جایش بعد می آمد روی رختخواب من میخوابید و صبح با کلی منت رخت خوابش را در آفتاب پهن میکرد و میگفت ای خرسِ بزرگ چه شاشی.. مثل نقشهٔ ایران. حالا همین داداش می گوید دارد عید میشود و خونه هنوز همون جوری. وقتی خانوادهام با من حرفهای جدی میزنند دست هایم عرق میکند. آن چیزی که به مغز کلام مشهور است را معمولن در خانواده ی ما به صورت تله پاتی میگیرند و نیازی به صحبت در موردش نیست. با هم خوبیم ولی در موردش حرف نمیزنیم. از هم دلخوریم ولی در موردش حرف نمیزنیم. در خانهٔ ما خیلی کم حرف زده می شود و بیشتر میشینیم پای تلویزیون و پرتقال می خوریم. رفتم یک چای دیگر برایش بریزم که دستم سوخت و فحش ِگه دادم بعد هم مثل فیلم ها نشستم روی کاشی ِ سرد و گریه کردم .دوست دارم مسائل غمبار را بیخود کش بدهم و خوراک فکری برای اعصاب خوردی داشته باشم اما کش دادن این خانه درتوانم نیست.دلم نمی خواهد داداشم اشک هام را ببیند زیرا اصلن نمیداند وقتی یک زن گریه می کند یعنی چه ، فقط حس ِ ناتوانی می کند و بیشتر از قبل ساکت می شود. برادرم کم حرفترین عضو خانواده است و عمههایم معتقدند به مامانام رفته و به ما نکشیده . من فکر میکنم که داداشم مدام کمتر میشود و اگر چه در کودکی خیلی برایم شبیه آقای پتیول بود و سرنخ هر خرابکاری به او میرسید اما هر چه گذشت بیشتر شبیه داداشِ کلارا شد و همینطوری که پیش برود مثل مسیح تبخیر خواهد شد.
من؟ من عضو بی ثمر خانه ام. کسی که مثل یک نیکه گوشت بوگندو نشسته روی خانه زندگی و تکان هم نمی خورد. یک بیماری هست که انسان به انتها فکر نمی کند . وقتی چیزی مدام مرور میشود و میگذرد طرف بیمار به همان گذشتن عادت می کند.البته قانونی وجو ندارد که انسان باید به چه چیزهایی فکر کند و چه چیزهایی را بگذارد برای خودش بگذرد. هر کسی چیزهایی مهمی را برای خودش انتخاب می کند و مدام در مورد آنها فکر می کند ، نق می زند و زیر زیرکی امیدوار می شود. انقدر دست سوخته ام درد میکند که در نظرم احمقانه ترین کار این است که به آینده فکر کنم. اما اگر واقع بین باشیم یک پکیج هایی از دنیای دیگران وارد زندگی خود میکنیم که اصلن به اسباب اثاثمان نمی خورد و آنچه همه ازآینده نگری صحبت می کنند و برای آن عکس العمل های احساسی نشان می دهند درزندگی من و جود ندارد.در واقع زندگی ِ خاصی ندارم و در چند جمله خلاصه میشود اما گیر های قوی به همه میدهم و اینجور پیرامون خالی و کوفتی خودم را مجاب می کنم.
یک بیمار.. در یک کلام…که همیشه از عید بدش می آید. از همه ی عید .. برای داداش ام بعضی مراسم مهم است. یعنی در کنار همه چیزهایی که در او اصیل مانده پایبندی به قوانین هم در او به طرز جالبی ریشه دوانده اما من فکر می کنم وقتی چیزی سر ِ جایش نیست چرا عید که همان یک دوری زدیم و برگشتیم ِ زندگی هاست را گرامی بداریم.این ها را سربسته و به صورت شوخی به مادرم گفتم و او متذکر شد که داداش ات را اذیت نکن و بگذار دل بچه خوش باشد. داداش من اگر بچه ی دلخوشی بود در پانزده سالگی اش که من پشت مانیتور با نوید چت میکردم و اشک میریختم نمیزد سیستم را داغون کند وآرام و با حرص در دلش بگوید کسی حق ندارد اشک ات را در بیاورد و بعد هم که آن همه از بابا حرف بشنود ، دلیل اصلی را نگوید.
آمدم چایی تازه را گذاشتم جلوش و هی سوال کردم که عید یعنی چه و من چی کار کنم حالا. گفت ده کیلو آجیل از طرف شرکت به او میدهند اما فقط چار پنج کیلو اش پسته و از این مسائل است و بقیه ازین تافی ها و شوکولات است. گفتم یادته اون سال سفره ی سبز؟ گفت الکی شلوغش کردم. گفتم همان وسائل را میاریم میچینیم یه گوشه مثلن عید. گفت مریم سرطان گرفتم؟ و قاه قاه میخندید و من گفتم مرض بگیر زیرا اگر فحش نمی دادم باز اشکم می ریخت.
آن هم کنار ِ تو
نوشتهشده به دست در 2012/03/01
مگر من چه کاره هستم؟ تو رفیقمی .. دوستمی .. اگر حرفی باشد به تو می گویم. همه اینها دروغ است. همه اینها دروغ بود.حالا که از پنجره حیاط عبدی را دید میزنم و مادرش که در آفتاب تنبل زمستان برای خودش قند میشکند . اصلن که دیگر قند میشکند؟ در خانه ی ما که کسی حتی قند نمی خورد. اما خانه ی شما همیشه چایی اش به راه است و با قند می خوری. البته خود ِ دروغگویت میگویی با خرما .. که آن عضله های کوفتی ات به چربی بدل نشود. دلم می خواهد تو را بخندانم و بعد که خندیدی بگویم کثافت من این همه تورا میخنداندم پس چرا پیش ام نماندی. در خودم یک مستراحی هست که میداند هر آدمی دلش می خواهد با یک کسی ادامه بدهد اما او لزومن نباید دلقک باشد. من فقط می خواهم تو بخندی . می خواهم حتی خیلی بهتر از آنچه بقیه دخترها تو را شاد میکنند باشم و خودم را سر این خنداندن جر بدهم.. میگویی عزیزم.. میگویی حالا خبرت میکنم. ای خبرت را بدهند. دلم نمی خواهد به آدم های غریبه فکر کنم. دلم می خواهد چند آدم ِ جزئی باشند که خوب بشناسم و با آن ها فکرم را پر کنم. میگویی من هم به تو فکر میکنم. چرا آخر دروغ میگویی که من ول کردم.. من گه خوردم اما ول نکردم.
ما دوست نیستیم. من با تو دوست نیستم. حرفهایم با تو فقط یک خودآزاری قانع کننده است. از همه ی آنها که نظر تو را جلب کرده اند عقب مانده ام. همان حس با من است . وقتی که یار کشی نمی شوم. وقتی جا می مانم. وقتی لباسم خاکی است و نمی فهمم. حس انتقام با من است و دست هرزه ام به تو نمی رسد. حس ویرانی تمام نمی شود. اگر از تو کینه نگیرم قلبم گم و گور می شود. زدم خانه ی مورچه ها را خراب کردم. البته مقصر خودم بودم اما باز بخاطر اینکه زورم بیشتر است این حق رابه خودم دادم که خانه شان را ویران کنم. انقدر در ذهنم مظلوم نمایی نکن. انقدر در ذهنم پدرسگ بازی درنیار.. آره اگر خودت بودی میزدی توی دهنم و میگفتی دختر که نباید فحش بدهد. دختر باید چه گهی بخورد؟ اصلن بابات به درک. خودت که بد هستی حتمن آن بابای بیچاره و ریزه میزه ات هم یک آشغالی مث خودت است. دارم ویران ات میکنم. دارم در چشم هر کسی که من را میشناسد تو را ویران میکنم. مثل همین مورچه ها که پراکنده اند در خانه و نمیدانند عاقبت آن جعبه شیرینی چه شد. چقدر دور خود میچرخند؟ تب دارم علی. همه جا تکراری شده. همه ی راه ها علی. همه تکراری شده. در ایستگاه اتوبوس که ایستاده ام روبرویم همان منظره ی همیشگی است. آموزشگاه فنی ِ تهران ، آسان دیپلم بگیرید. تهیه غذای زیتون ،کنارش پیتزا دولپی که سر درش نوشته یکی بخر دو تا ببر. پشت سرم مغازه ی لوازم سیسمونی کودک و سمت راستم یک دکه ی روزنامه فروشی که همیشه سرش شلوغ است و همه ِ آبمعدنی هایش گرم است و مردانی که در آن اطراف میچرخند همیشه به زن ها چشمک میزنند. ایستاده ام در ایستگاه علی ، زیرا که صندلی ها پر است. حتمن اتوبوس هم که بیاید پر است .
چقدر آدم به این دنیا اضافه شد بعد از آخرین باری که خوب بودی و راست میگفتی . اگر جا نباشد صبر میکنم با اتوبوس بعدی و اینجوری که تنها در ایستگاه بمانم می توانم کمی بشینم و آنوقت است که بوق ِ ماشین های عابر توجه مرد روزنامه فروش را بیشتر به من جلب می کند. علی هنوز گاهی کسی به من جلب می شود و من راضی ام. تو هم که فاتحه کنار من ماندن را خواندی. حتی دیگر دور هم نیستی . حتی نمی دانم کجایی. روز ِ خوب اش ساعت ِ خوابیدن هامان با هم یکی نبود.. حالا که رفتی و میخندی…به ننه ات بخند علی. از سالهایی که نقاشی می کردم خیلی گذشته ، از آن سالهای گرم و روغنی ، آن کارگاه تنگ در خیابان یازدهم و خط های کج و عصبی و گوشه ی دست راستم که سیاه میشد و آنرا نمی شستم و در اتوبوس توجه همه به خودم و تخته شاسی های بزرگی که با خود حمل میکردم بود. میفهمی که چقدر قبل از تو نظر ها به من جلب میشد و حالا این همه ویرانی را از چشم تو میبینم و اینکه می گویی من هم تنهایم روانی ام میکند. کاش خودم ولت می کردم. می توانستم. اینها را به تو هم گفته ام و تو جواب دادی دوبار.. دوبار تا لبه اش آمدی.. خوب این چیزها یادت می ماند اما خنده ها.. نه.. آن حرفهای خنده دار ِ قدیم یادت نیست و حالا با همان ها انگار که تازه میشنوی و خوب میخندی . دفتر یادداشتم را از کیفم بیرون می کشم و بی توجه با آنان که حالا روی صندلی ایستگاه در کنارم نشسته اند سعی می کنم تصویر خودم را بکشم با خودکار. ایستاده و غمگین در کنار تابلوی باس. قیافه ی تو یادم نیست و اگر هم یادم بود هرگز نمی کشیدم. صدای ام پی تری ام مرا از فضا نمی کند . البته آن اوایل خوب بود اما اکنون که گوش راستی سوخته مرا از شلوغی اطرافم نمی کند. حسرت این سالها که نقاشی نکشیده ام را نمی خورم فقط از دست هایم که بچه گانه نقاشی می کنند دلخورم . از دست های بنفش ام. ازروتختی ِ نو ام که بنفش است و فقط وقتی مهمان نداریم آنرا پهن میکنم.
در اتوبوس همه غریبه اند. ربطی هم به بودن یا نبودن تو ندارد. ربطی بین دنیاها نیست. پلی بین حرفهای من و تو نیست.خیلی دختر ها پشت کوله شان عروسک میبندند و بلند تر با دوستانشان صحبت میکنند و خیلی ها ولی بزرگتر از این حرف ها هستند و مدام به ساعتشان نگاه میکنند. اینها غریبه های دنیای من اند که ترجیح میدادم دوتا آدم درست حسابی بودند که راحت هل ات میدادند یک وری تا جای خودشان بازتر شود نه اینکه مدام خودشان را به تو بمالنند و یک جوری بایستند که اگر کسی هل داد روی تو نیوفتند.
بنویس هر چی دلت خواس بنویس . منو یک دریا دل ساده ی رو راست بنویس
نوشتهشده به دست در 2012/02/25
سرم درد می کند. در واقع خیلی فشار آوردم که یک مریضی خوبی بگیرم تا بهانه ایی برای زنگ نزدن داشته باشم و این سرد پیش آمد. باید زنگ می زدم به پدرم. از دیروز قراربود زنگ بزنم و بگویم آیا حالش بد است یا نه. اگر بگوید خوبم که عمرن نمی گوید بار بزرگی از دوشم برداشته شده. اما اگر بگوید بیمارستان هستم و بیا خیلی همه چیزم به هم میریزد برای همین این زنگ زدن را دارم به تاخیر می اندازم. خودم احساس میکنم بی رگ شده ام . در مقابل هر غیرمنتظره ایی بیتفاوت ام. در این سر گوزمال یک چیزهایی وجود دارد که خلاف برنامه ریزی خود را به جایی اش حساب نمی کند. کیسه زباله خالی در دست چپم است و یک چهارساعتی می شود که میدانم باید بروم و آنرا جایگزین همتای پر اش کنم. اما چون من حرکتی نمی کنم احتمالن سطل آشغال هم پر تر نمی شود و این امیدبخش است.برای خودم کره مربا گذاشتم بیرون. کره اش کمی سفت بود و حالا تا آب شود کیسه زباله در دست آمدم اینجا بنویسم. یکجوری در زندگی من لیستی وجود دارد به عنوان زنگ هایی که نزده ام و این اسامی و بارها همیشه در سرم هستند. پشت چشم هایم . همین ها که الان به زور درد بیدار مانده اند. سن و سالم طوری شده که میدانم درست ِ این قضیه چه جوری می شود اما حوصله ام یه سنی رسیده که به درست ها نمی رسد و در پراکندگی فکر خودش را گم و گور می کند.دیشب به دوستم میگفتم که به حال و روز ماشین ات نمی خورد که یک سال کارکرد داشته باشد و او متذکر شد که همه ی جنس های ایرانی همینطور هستند و مثلن خود ِ آدم های ایران که زود پیر می شوند و مریضی های عجیب و غریب که یک خارجکی تا پایان عمرش به آنها نمی رسدو در نهایت که روزگار پیر کننده است. دیشب گفتم راست میگی اما اینجا می گویم که به نظرم در خارج هم درد وجود دارد . مثلن این سر ِ من اگر برود خارج درد اش هم با خودش می برد یا اگر در خارج پدری که سالی یکبار به فرزندش زنگ نمی زند شماره اش روی گوشی دختر بیوفتد درد را حاصل میکند و اندکی خشم. در کیسه زباله ی رولی هم دردی وجود دارد که ناشی از این است که چرا قسمت پاره گی خودکار آنرا اندازه سطل آشغال های مردم نمی سازند و می توان ادعا کنم که این کیسه زباله یک همتای خارجی داشته است. بیشتر وقت ها اگر شرایط درست باشد درد به چشم ها منتقل میشود و حالا که رفتم خودم را در پنجره دیدم فقط دوتا سیاه بود و لپ هایم و همه آدمهای بیرون دماغهایشان را گرفته بودند و از کوچه ایی که منتهی به گوشه ی پنجره ی اتاقم هست به تندی عبور می کردند.باید اول توضیح بدهم که از سمت راست ِ پنجره ی من فقط یک دیوار سیمانی با فاصله یک متری معلوم است . پس طبیعتن شناخت من از دنیای درد دارننده به وسیله ی همین گوشه چپ پنجره است که به ترتیب یک مغازه ی آفتابه لگن فروشی ، سپس یک مغازه ی لباس ی زیر زنانه و پس از آن یک سبزی خرد کنی می باشد . بالطبع بوی گندی از اینجا به مشام من نمیرسد زیرا طبقه ی چهارم هستم اما می توانم آدم های معذب را ببینم. مثل وقتی که فیلم تاثیرگذاری می بینم و ادامه اش می روم ببینم ازین چیزها درزندگی خودم دارم یا نه ، حالا هم متقاعد شدم باید سطل زباله را خالی کرده و این کیسه ی آبی رولی را جایگزین کنم. خانه داری مثل پدر شدن است . آدم کاری نکرده اما حس می کند به کمالاتی رسیده و آن بار مسئولیت هم که می گویند در پدر شدن است را همه بعدن دوبل با فرزند خود حساب خواهند کرد اما اگر یک سگ تربیت کنند هرگز انتظار ندارند تا پایان عمر به آنها خدمات بدهد و در توضیح اینکه پس سگ به چه درد می خورد می گویند که یک دلخوشی است. احتمالن برای همین در خارج درد کمتری وجود دارد و یا در کشورهایی که مخابرات نیست. جاهایی که یا آدم ها کنارت هستند یا کلن نیستند وبه جای این روابط آشغالی تلفنی یک سفره ی خوشرنگ بود و لبخند و من هم این کره ایی که حالا نرم شده را می ذاشتم وسط و اصلن به این فکر نمی کردم که کدام لقمه باید کره اش زیاد تر می بود کدام یک مربا.