چایِ کیسه‌ای

انگار زیر پوست گردنم یک عقرب خشمگین زندگی میکند. تن ضخیم و غیر قابل انعطافش را انداخته کنار گردنم و دمش را را آویزان کرده تا پایین و گاهی آنرا تکان تکان می‌دهد. طولش حدودا پانزده سانتی‌متر است و گاهی با خال پشت گردنم بازی بازی میکند. مدام از حضورش معذب هستم و نمی‌دانم چطور ردش کنم برود. گاهی موهایم را رویش می‌اندازم تا جلب توجه نکند اما سریع بهش بر می‌میخورد و با یک‌ تکان ِ دم خویش را نمایان می سازد. مچ اش را وقتی داشت نیش را از خال فرو میکرد توی گوشتم گرفتم.انگار میخاست پوست گردنم را بدرد .داد و بیداد دوایش نیست زیرا می ترسد و مرگ آور ترین زهرش را نصیبم میکند.
باید  مانند جنین ِ درون ِ شکمم نوازشش کنم و دروغکی به فردایی که روبروی چشمم نشسته باشد  و برایم دلپذیر باشد، دل‌خوشش کنم.

 البته یک بعدظهر تابستانی همانطور که طاقباز جلوی باد پنکه خابیده بودم آرام از پشت گردنم پایین آمد و نفسم را به شماره انداخت. مانند بازیگری که در پلان درخواستی نمی‌داند چه باید باشد و فقط می‌شنود  و دستور می‌گیرد.

از روی لیاس نازک ِ نارنجی‌م ردش را دنبال می‌کردم. از شاه‌راه ها تند تند عبور می‌کرد و دالان ها را با احتیاط می‌پیچید.
انگار سوگواری بزرگی را تماشا می‌کردم که اگر چه در نوع خود غم‌بار بود اما شکوهش موجب فخر و لذت است.
دست می‌کشیدم روی پوست تکه‌تکه‌ش که زیر بدنم انگار نرم‌ شده بود.
از لاله‌ی گوش‌هایم تا انگشت های دستم را به بازی گرفته بود و نمی‌خواستم آخرش را بدانم. از روزی که چون انگلی سیاه گوشه‌ی دهانم را شکافت و متولد شد تا الان که پانزده سانت دارد و فکر نمیکنم عقرب‌ها بیشتر از این رشد کنند؛ به کشتن‌ش اندیشیده‌م و حال که میوه‌ی این هم‌خانگی به ثمر نشسته است صور مرگ دنبال فرصت مناسبی‌ بود تا پادشاه را در سریر به خون بغلتاند.
اگر از راهی که تا پایین آمده بود باز می‌گشت چه می‌شد؟ اگر در همان ضلع جنوب شرقی گردنم مابقی روزگار را می‌گذراند و گاهی به شوخی یا خشم نیش را در خال پشت گردنم فرو می‌کرد آیا به اعتبار عقربی‌ش خدشه‌ایی وارد می‌شد؟
من چه؟ آیا حالا که پایین آمده بود نباید او را همان عقرب ِ گردنی خودم می‌دانستم؟ آیا زمان بر تلخ بودن حضورش برف شادی پاشیده یا در تن ِ فلزی و بی‌روحش عیسی دمیده است؟ در آن لحظه صدا نبود و نور نبود و حدس نبود و  دلم می‌خواست برگشتی نیز نباشد.
از کمرم پایین میرفت و همزمان صدای چرخیدن پنکه در محورش به عقربم و بازی‌هایش ریتم بخشیده بود.
دیگر به سختی با دستم میتوانستم دنبالش کنم اما انگار حاضر تر از تمام این سال‌ها بین تنم رفت و آمد مبکرد. چشم هایم را بسته بودم و از دنبال کردنش با انگشتام دست کشیده بود. لحظه ایی اطراف مچ پایم بود و بعدش زیر بغلم می‌خزید و مرا می‌خنداند. میدانستم بازی به زودی تمام می‌شود و دلم می‌خواست صورتش را ببینم. برابم بگوید از دست ها ٬ راه ها٬ حرف‌ها ٬ شب هایی که خوابم می‌برد و او کنار گردنم نفس میکشید و وقت هایی که دم‌ش را طوری پایین می‌انداخت که زیبایی‌م را به یادم بیاورد.
صدایش می‌کردم یا اسم خودم را صدا می‌زدم؟ او می شنید یا با خودش حرف می‌زد؟

 دست بردم دور نافم٬ بلند تر بگو…
چی؟
با منی؟
تو کجایی
آرام شو

کنارم باش
گرفتمت
آرام

اما آرام نمی‌شد و چون ماهی از تنم لیز میخورد و چون خارپشت درونم را چنگ میزد. می‌خواست بماند و جای خودش را باز کند٬ دُمِ دو شاخه ش تا شقیقه ام بالا می آمد و فرار میکرد٬ از نوازشم می‌گریخت و با خواهشم وحشی تر می‌شد. گردنش را گرفتم، گردنم را گرفت. خودش را می‌کوبید به حنجره‌م، زیر ناخون‌هایم لباس نارنجی پاره پاره شده بود ٬ تنم هزار زخم برداشته بود.

گردنش را گرفتم
گردنم را گرفت
آنقدر تن سردش را به حلقم کوبید که بیهوش شد، زهرش پاشید روی دندان‌هایم. آرام شده بود، می‌خواستم بخوابم
او زودتر از من خوابیده بود.

آوازی

هر روز غروب سربالایی را تا دم خانه تان بالا می آیم.  نفسم میگیرد وهر چند قدم یک لحظه صبر میکنم تا  خسته پیش تو نرسم. کمی این  پا و آن پا میکنم و زنگ میزنم.صبر میکنم تا صدای پایت را از حیاط بشنوم.

از اینکه مرا میبینی شاد شده ایی. در را بیشتر برایم باز میکنی. موهایت را مرتب میکنی و چشم هایت را باز تر. انگار که خوب تر مرا ببینی.

اسمم را میگویی و میپرسی من کجا و اینجا کجا.

***

خوابم نمی‌برد

توی ملافه ی روی تشکم هزار کوچه با پیچ و تاب دستها و پاهام ساختم. توی مغزم هزار داستان و حرف از بودن در کنار تو ، با تو حرف زدن، از تو یاری خواستن، نزدیکت شدن، رنگ لباسهایت، الان چه پوشیدی، به من چه میگویی.

تا صبح با تو داستان میسازم.

دلم میخواست حرفهایم را باور کنی. یعنی مثل داستان های دختران دیگر نباشد. شبیه داستان هیچ دلداده ایی نباشد. شبیه هر چیزی که در این سال ها از زبان من شنیده ایی نباشد.

خوابم نمیبرد اما آرامم. ای جادوگر شب ها  و روزها.

***

بیدار می شوم. از شکاف تنگ و تلخ چشم هایم نور پشت پرده را می بینم و بعد چهره ی تو که دلیل امید من به تونل ِ وحشت زندگی است.  توی تاکسی دستانت را نگاه میکنم. یادم نمی آید  که از سال های دور دست های تو چه فرقی کرده . کاش میشد با عروسک هایم آدم های مهربان به زندگی تو اضافه کنم. کاش میشد  با گلدان های  کوچک کنار میز ِ کارم  برایت بهشت خنک و آرام بسازم. کاش میشد با شال سبزم که توی باد ول میشود برایت  هواپیمای شخصی بسازم که صبحانه را در رم بخوری ناهار را در توکیو و شب کنار دورترین دریای میانمان چادر بزنیم  و عمر سپری شده را مرور کنیم.

فرصت نشد

امروز جمعه ی بدی  بود. دیروزهم پنج شنبه ی بدی بود. شب قبلش هم بد بود ولی ظهر چهارشنبه بدک نبود.

این کلمه ی «بدک» را از تو یاد گرفته م و واقعا هم از آن بدم می آید. نشسته بودم با مداد شمعی هایی که سالها پیش تو به من دادی گندم زار میکشیدم. گندمزار به آسمان می رسید و در دست های من یک گل آفتاب گردان بود. حالا من عاشق گل آفتاب گردانم ولی سابق عاشق گل داوودی بودم. در کل همه ی گل هایی که دوست دارم زرد و نارنجی هستند ولی رنگ مورد علاقه ی من سرخابی و بنفش است در حالی که قبل ترها رنگ مورد علاقه م آبی نفتی بود.

نقاشی یادم رفته. این را امروز فهمیدم. مانند کودکی شش ساله نقاشی میکشم. انگار بچه زبان ندارد یا والدین ش به صدایش حساسیت دارند. یا کودک کوچیکتر خواب است و او میخاهد با این نقاشی پیامی را برساند.

نقاشی را به کناری گذاشتم و سعی کردم با مدادشمعی ها برایت نامه ایی بنویسم. از آن نامه ها که در آن میگویی ای نازنین ؛ هرگز فرصت نشد درست و حسابی از تو خداحافظی کنم و چه بد شد که اینجور شد.

از طرفی دلم نمیخاهد در مورد تو چیزی بنویسم چون هیچ وقت در نوشته های تو ردی از من نبوده. حالا می گویی بوده و من پیام را نگرفته ام. ببخشید ببخشید مگر قرار است گزارش یک آدم ربایی را مرور کنیم؟  پیام باید روشن، واضح و قابل درک باشد. برای همین بالای کاغذ با مداد  خاکستری نوشتم :

سلام

«از آن روزی که  روی نیمکت اتوبوس نشسته بودیم و کیف قرمز روی پاهای من بود و لاک سبز در دستان تو و خنده  صورتی روی لب های من «

که خواستم این خاطره را نقاشی کنم و از نامه ول شدم. انسان یک فصل میکارد به امید انکه سه فصل را درو کند.

خواستم جمعه ی بد را با چیزی خوبتر کنم که نتوانستم. نه مدادرنگی های تو، نه طبع شاعرانه ی خودم، نه هوای مطبوعی که از کولر به صورتم میخورد نه پیدا کردن چکش بچگی.

در کودکی چکش کوچکی داشتم که نمیدانم از کجا کش رفته بودم. هر چیز جدیدی را با چکش م می سنجیدم تا ببینم دردش می آید یا نه. چیزهای کمی را با آن شکستم. بیشتر به ناتوانی چکشم پی بردم تا قدرت خرابکاری او. امروز که دنبال لوازم نقاشی میگشتم انرا پیدا کردم. میخواستم در نامه ی خداحافظی مان چکش را توی پاکت بگذارم  تا  درسی هم به تو داده باشم.

انسان نمیداند با کارهاش و خاطره هاش چه درسی به مردم میدهد و رفتارهاش چه پیامی را میرساند. خواستم غروب جمعه به مداد ها دست بزنم و روزهای گرم و سرخمان را پیدا کنم اما در سیاهی  داستان عاشقانه ی تلخی که انگار در خواب دیدم و هیچ طرف داستانرا نمیشناسم ماندم. اتاق تاریک است و پسرک رنجور است. چشم هایش بسته یا بیمار است . دختر تظاهر میکند که دیرش شده و بیشتر این نمیتواند در کنار بستر بیمار پسرک منتظر شفا باشد . پسر از عجله ی دختر در هراس است و مدام میگوید کمی دیگر بمان.دختر کلافه م کرده. حرفش را درست نمیگوید. یک » آخرش که چه پرویز جان» ی هم به زبان نمی آورد. شاید فکر میکند دلیلی ندارد.

انسان  دو زندگی دارد: زندگی ایی  که با گفته هایش دارد و زندگی ای که با نگفته هایش میسازد. معمولا هنرمندان و  اصلاح طلبان و دلدادگان خودشان را با گونه ایی که زندگی نکرده اند میسنجند و خط شروع و پایان عمر خود را کمرنگ  کنند. پسرک نابینا  هیچ حدسی از نگفته های دخترک نمی زند. نگار نمیخواهد کنار مردی بماند که برای درک ِچیزها نیاز به توضیح دارد.

هی لیلی سیاه، اینقدر برام عشوه نیا

یک  چهارشنبه یِ نسبتا گرم ماه خرداد سال نود و سه خسته از کارمندی و قیل و قال های تکراری و بی فرجامش تصمیم گرفتم چند  ساعتی مرخصی بگیرم و به خانه بروم. هیچ کاری یا وقت دکتری نداشتم که بخاهم به آن برسم ، صرفا دل و دماغ ِ در شرکت ماندن نداشتم. دروغی که یادم نمی آید چه بود را به مدیر عامل گفتم و امضای ِ مرخصی را گرفته و کیفم رو روی دوشم انداختم و از شرکت بیرون زدم. برای انسانی که تمام روزهای هفته اش از اول صبح تا دم غروب را پشت میز و کامپیوتر میگذراند بیرون زدن حوالی ساعت یکِ بعدظهر کیف دارد. هیاهویی مدرسه ایی ها که به خانه میروند. اتوبوس های پر از مردم ِ عادی، نه کارمندان ِ بی رمق ِ شش ِ غروب.  نانوا هایی که پخت  دارند و پیرزن هایی که با سبد خرید خود حرف میزنند.

ده دقیقه ایی منتظر بودم تا اتوبوس رسید و همان موقع موبالم زنگ خورد و دوستی که هشت سال یا بیشتر از او بیخبر بودم پشت خط بود. توی اتوبوس برخلاف همیشه جا گیرم آمد و مشغول خوش و بش با دوست قدیمی بودم. صحبت مان که تمام شد متوجه شدم اتوبوس را اشتباه سوار شدم و دارم از مسیر دور می شوم. سرخوش از مرخصی و چهارشنبه و دوست قدیمی ؛ تصمیم گرفتم تا از ادامه ی اشتباه رفتنم جلوگیری کنم و از اتوبوس پیاده شدم.

درک درست و دقیقی از موقعیتم نداشتم ولی میدانستم باید به سمت جنوب بروم تا خیابانی آشنا پیدا کنم . کفش های مناسب پیاده روی نداشتم و پاهایم روی آسفالت داغ ِ خیابانِ غریب میسوخت. داشتم از پیدا کردن ِ محله مان با پای پیاده نا امید م می شدم که یک اسم آشنا توی کوچه ها پیدا کردم . دیگر تقریبا مسیر را یافته بودم و مانده بود شماتت خودم که چرا سوار تاکسی نشدی؟ چرا حواست به اتوبوس نبود؟ چرا تلفن را بی موقع جواب دادی؟ حالا هشت سال کجا بود که اگر فردا به او زنگ میزدی بد میشد و ازین دست حرف ها.

حوالی  ساعت یازده شب بیدار شدم و کف و روی پاهایم به شدت می خارید. حدس زدم حشره زده. رفتم با آب خنک شستم ولی بی فایده بود. پای راست و چپم به شدت می سوخت. گفتم لابد به واسه پیاده روی گرم شده. یخ مالیدم و دوباره خابیدم.  فرداش روی پاهام انگار زنبور ها لانه ساخته بودند. دیگر صبح جمعه کاملا به این نتیجه رسیدم کار از دست من خارج شده و به بیمارستان نزدیک خانه رفتم.  داروهای معمولی ِ ضد ِ قارچ داد که فقط اوضاع را بدتر کرد و غروبش به بیمارستان بزرگتری رفت م و چند آمپول زدم. تشخیص درد و مرضی که یکباره به جانم افتاده بود از مداوا برایم مهم تر بود.

هر پزشکی حدسی میزد و این وسط هر ساعت پاهای من بیشتر از کار می افتاد. شنبه صبح از بیمارستان به مدیر عامل زنگ زدم و گفتم نمیتوانم فعلن سر کار بیایم و کلن پاهایم نمیتواند روی زمین قرار بگیرد.  او هم گفت بله چهارشنبه هم گفتی که حال ت خوب نیست و امیدوارم زود خوب شوی. ولی امیدواری او حال مرا بهتر نکرد. دو پایم باد کرده و چرکین و دردناک بود که اگر در سطل آب نمیگذاشتم از سوزش اش  اشکم در می آمد. دکتر آخری آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت تا دو هفته نباید راه بروی یا کفش یا دمپایی بپوشی و در این دو هفته فقط  مایعات بنوش و …..

از آنجا که میدانستم شرکت تخمی ام معطل سه هفته غیبت من نمی شود برای خودم حساب کردم که کارم را ازدست داده م. هیچ دلیل منطقی برای یکباره چپه شدن ِ همه ی زندگی ام  پیدا نمیکردم. به واسطه ی توصیه ی پزشک نمیتوانستم غذا بخورم و این روی فکر و عمل م تاثیر گذاشته بود و حال عصبانی بودن نداشتم. روز ها پاهایم در لگن ِ پر از آب و مواد نرم کننه بود و سرم پر از خیال و افسرده .

از وقتی مدرسه نمیرفتم دوست داشتم مثل کارتون دختری به نام نِل عروسک درست کنم. چند باری هم دست به این کار زدم ولی چیز ِ خوبی نشده بود. با توجه به شرایط جدید که داشتم  کمی خورده پارچه هایم را جمع کردم و شروع به کوک زدن کردم. خیلی به من آرامش میداد و کمتر مرا یاد اتفاقات اخیر می انداخت و حسرت هایم داشت فراموش میشد. طی دو  ماهی که خانه نشین بودم چند عروسک ساختم و به دوستانم فروختم. عروسک ها فوق العاده نبودند اما دوستانم آنها را پذیرفتند تا من گمان کنم فوق العاده ام. کم کم دوستان ِ دوستانم مشتری عروسک هایم شدند و پاهایم روز به روز بهتر میشد . به کار برگشتم و بعد از ساعت کاری به عروسک ها میرسیدم.

ولی دست نگه دارید. پایان این داستان یکی از صدها قصه ی مجله ی موفقیت نیست. گرچه من دیگر خودم را کارمندی که زندگی ش خلاصه شده در درایو دی کامپیوترش و تنها دلخوشی ش آخر هفته های ِ لش است؛ نمیدانستم.

تمام ساعت های زندگی م برنامه ریزی داشت. تمام خیابان های شهر مشتری چیز هایی بود که دستان من می ساخت. زندگی دلپذیرم از هفت غروب شروع میشد تا یک بامداد. کمی خواب و دوباره بیداری سحر تا وقت ِ اداره. چرخ نو خریدم، خانه را به صورت کارگاه در آوردم. شاگرد گرفتم و زندگی به مراد بود. اثری از سوزش پاهایم نبود .

قسمت بعدی  داستانم از بهمن 93 روایت  میشود که دستم شکست. یک هفته در بیمارستان بودن و از سفارش ها عقب افتادن و دوماه زمان تا دست هایم به قبل برگردد باعث شد از جایگاه طلایی م پایین بیایم. شرکت پیغام فرستاد که دیگر نمیتواند از بیماری های یکهووییِ  من حمایت کند و علیرغم میل باطنی با من قطع همکاری میکند و برایم آرزوی سلامتی دارد. هر چه از کار دوم ام پس انداز کرده بودم خرج بیمارستان و چند ماه بیکاری و نقاهت کردم تا دوباره در شرکتی مشغول به کارشدم. کم کم توانستم مشتری ها را باز جذب کنم و مجابشان کنم بیماری برای همه اتفاق می افتد و به زودی عروسک هایشان را درست خواهم کرد.

قسمت سوم  از اردیبهشت 94 شروع می شود. اول فکر کردم پارگی ماهیچه پشت زانو چپ م است ولی بعد فهمیدم مشکلی  ارثی در استخوان هایم پیش آمده که هر روز جدی تر می شود و راه پیشگیری ندارد.  غمگین و بی انگیزه و جسته گریخته  به خیاطی و عروسک هایم میپرداختم ولی سرعت بیماری از توان من بیشتر بود. آذرماه 94 به طور کامل دیگر نمیتوانستم با پاهایم پدال چرخ را هدایت کنم و نشستن روی صندلی ِ اداره برایم سخت بود؛ چه برسد به کار دوم و خیاطی و عروسک و آرزوهایم.

راستش را بخواهید نمیدانم چرا مرثیه ام را اینجا نوشتم تا خوانده شود. در حقیقت بعد از سالها زندگی ِ عادی کردن و به روزمره عادت کردن و پذیرفتن ِ شرایط موجودم؛ عروسک ها تنها چیزهایی بودند که هر آدمی حسرتشان را میخورد. بعد از شکست های پیاپی ام در تمام زمینه های کاری و عاطفی و خانوادگی ، عروسک ساز بودن تنها چیزی بود که مردم هم میخواستند داشته باشند. وگرنه تا حالا هیچ کس چیزی که من داشتم و اسمش زندگی بود را نمیخواست.

امروز عصر که آمدم خانه پای ِ راستم که همیشه راحت تر از پای چپم خم میشد و دردش کم بود با جیغ و داد خم شد. انگار پاها بین خودشان رقابت گذاشته اند که کدام یک  زود تر از کار می افتد. شرکتی که در  آن کار میکنم توافق کرده  بعضی روزها از خانه کارمندی کنم. منتظر نشسته ام تا اینها کی عذر مرا بخواهند.

راستش اینکه  هنوز شور زندگی در من هست. هیچ دردی میل مرا به دوباره زندگی کردن از بین نبرده است. زندگی در تاریک ترین شرایط ش از مردن بهتر است. مادرم طاقت مردن ام را ندارد ولی با بیماری هایم  کنار آمده..

 

با خیال راحت سس بخورید‎

تمام  گوشه های دنیام دارد خراب میشود. دردی مانند وقتی مرد ِ قصاب حوصله اش از بریدن و جدا کردن های سفارشی زده میشود  و با نوک تیز ترین ساطورش طرحی روی راسته ی ران گوساله ایی میکشد و خون ِ ناچیزی روی سطح گوشت می نشیند.

چه کنیم که وجودمان را لازم نباشد هر روز ثابت کنیم؟

همین الان که در خلوتی شرکت بعد از چند روز تعطیلی نشسته ام و ناله میکنم ایمیلی رسید که نوشته بود با خیال راحت سس بخور. تبلیغی برای سس کنجد و خواص بی نظیر آن در مقابل  چربی اندک. من با تکرار خودم در بستر روزها به مشکل خورده ام. با صحبت در مورد ناکامی ها و امید به اتفاق های مخالف گذشته. تمام تست های روانشناسی میگویند من افسردگی ندارم. آنجوری که میخواستیم نشد. خب.. این که خبر تازه ایی نیست. حالا چی کار کنیم؟ راستش هیچ. اتفاق ها بدون تلاش من  هجوم خواهند آورد .

خیلی سس گوجه فرنگی دوست دارم. سس مایونز و سس سیر و سس سالاد فرانسوی و سس هزار جزیره هم خیلی دوست دارم. همین سس کنجد هم دوباری خریده ام و تا تهش را خورده ام. در همین داستان سس ها انسان های دو دسته اند. دسته ی اول میگویند چرا باید مزه ی غذا رو با سس زدن عوض کنیم؟ اصلن اگر مزه ی آن غذاها رو دوست ندارید چرا آنها را میخورید؟ دسته ی دوم میگوید باید مزه ایی که دوست داریم را همیشه  استفاده کنیم.

دسته اول را  اصالت ماهیتی ( طعمی) و دسته دوم اصالت وجودی(سُسی) می گویند.

من؟ من اگر بر روی غذایی که خودم پختم سس بریزید قلبم را از چهار طرف می شکنید ولی اگر  روی هر غذایی از لازانیا بگیر تا قیمه سس بریزید درک میکنم و بهتان لبخند میزنم.

مشکل همین است.  در اصطلاح میگویند سس ِ همسایه بازه. یعنی برای مزه هایی که من خلق میکنم مقاومت نکنید ولی هر مزه ایی دیگری در جهان ممکن است چرت باشد و شما با کچاپ یا یا هر طعم شیرین و ترش و تندی میتوانید آنرا قابل تحمل کنید.

در فروشگاه همیشه در طبقه ی سس ها پرسه میزنم. برند مورد علاقه ی من در مقوله ی سس؛ دلوسه می باشد. یکجور خوبی ساخته شده اند. وقتی برای اولین بار کج اش میکنی که سس بریزی به هیج وجه چیزی دریافت نمیکنی ولی بعد از آن فشار اول معمولا در دفعات بعد خیلی راحت تر از برند های دیگر ِسس خودش را خالی میکن. یهو فرررت.

در تبلیغات سس دلوسه هم اگر دیده باشید همه دارند باهاش کلنجار میروند که یک قطره ازش بیاد ولی وقتی قطره ی اول اومد بقیه مسیر تقریبا واقعن هموار است.

دست خودم نیست.و آدم ها را اینجوری میخواهم. اول مبارزه برای دست یابی ولی بعد تا آخر عمر روند یکسان و مورد انتظار. دلم نمیخواهد مثل سس مهرام، بهروز و دلپذیر  هر بار برای دریافت ِ سس اآنها را  جوری فشار بدهم که انگار هرگز به سمت آنها نرفته ام. همان دفعه ی اول باید مرا بشناسد که میخاهم روی همه چیز ِ دنیایم سس بزنم مگر که دستپخت خودم باشد.

به لای لای ِ خویش

با هیچ انسان یا نهادی دشمنی ندارم. از هیچ کس بدم نمی آید. با هر چیز اعصاب خورد کنی اعصابم را خرد نمیکنم. نصف شب اگر گرسنه باشم بلند می شوم. اگر شام سنگینی خورده باشم تا صبح تخت میخابم. فقط کابوس اکسل ها را زیاد میبینم.
اکسل ها با سلول هایشان
دیشب نوشته بود که سال ها بعد تعداد اکانت های انسان های مرده از انسان های زنده بیشتر خواهد بود.راستش توی فیسبوکم هیچ چیزی ندارم. چند عکس و یک پست ِ شادمان از زمانی که شادمان بودم. فیسبوک جشن شادمانی ماست یا دست کم جشن فرهیختگی ما نسبت به حال ِ اکنون.
ولی این وبلاگ شرح کوچکی از کابوس های من است. سی و یک سال را تمام کرده ام. یک کاملن بزرگسال حساب میشوم. حتی یادم نیست وبلاگم را کی میخواند و کی نمیخواند و باید سلیقه ی کدام جانوران را در انتشار حرفهایم در نظر بگیرم. به غیر از آن چند اکانت اینستاگرام دارم که توی هر کدامش رفتار جداگانه ایی دارم. از طرفی نقاشی هایم. یا حتی یک وبلاگ بلاگفا که هِدِرش را خیلی دوست دارم.
یک بزرگسال کامل حساب می شوم. دز هنگام کابوس ها گرمایی نیست و در موفقیت های کوچکم فقط و فقط مدیون خودم هستم. باید فکر کنم تا یادم بیاید خانواده ام چه، دوستانم چه، سر کوچه خردمند که قرارمان بود چه، دستاهایش کو و ازین دست مسایل.
کودک های زنده و خیالی ما  بعد از مرگمان هیچ چیز از ما نخواهند گفت. از خستگی ها، ناامیدی ها، خواب ها، انتظار ها
شاید روزی دنیا انقدر بیکار بشوند که بروند سراغ شناخت مردگان سرزمینشان.. مثلن اسمش را بگذارند تحقیق جامع شناختی یا با سرفصل ِ بگو اجدادمان چه مینوشتند تا بگویم چه آینده ایی داریم.. یا : مثل اجدادمان نباشیم. خواهشن نباشیم.
اینکه بدانی بعد از زندگی بیهوده جزو وفات کنندگان بیهوده نیز خواهی بود ته ِ دره ی انجماد است. تو بودی و نبودی و بعدش نیستی و پوف
عکس پروفایلم یک لبخند شیطنت بار در آستانه سی سالگی ست که روی نماد ماه تولد ایستاده ام و توی دوربین میخندم.
راستش فکر کنم دلم نمیخاهد عوض ش کنم.

اون گفت ببند٬این گفت نیمه‌باز بذار

راستش وقتی باب اسفنجی از توی کارتون ‌ای ش در اومد و یک اسفنج بی خاصیت و کثیف شد و پاتریک یک ستاره دریایی واقعی که تن اش پر خار داشت خیلی ترسیدم و دیگر حرفهایشان برایم جملات نابی نبود. فالگیر توی دستهام خوانده بود که فقط توی تخیلاتت زندگی میکنی. توی جوانی خیلی بهم برخورد و برای خودم چیز های واقعی که دوست دارم را شمردم و خیالم راحت شد که بله! او اشتباه کرده و من انسان واقع بینی هستم ولی وقتی باب اسفنجی از اعماق دریا پرت شد روی اسکله دیگه دوستش نداشتم.
نمیدانم کدوم فیلسوف دپرسی گفته که دنیا انقدر پر از اشنباهات زیاد است که حیفه اشتباهات قدیم را تکرار کنی.
. هر بار وقتی داخل موضوع هستم فکر میکنم راه ِ درست ِ جدیدی است اما وقتی ازش فاصله میگیرم میفهمم همان یک هو پرت شدن روی اسکله قبلی است.
دلم میخواهد کسی مچ ِ مرا بگیرد و بتواند با نشان دادن اسفنج کثیف بگوید که همش خواسته های ذهن بازی ساز توست.
یادت هست که میگفتی مچ دستم بامزه است؟
گفتم:
منظورت این است که چاق است؟ گفتی نه بامزه است و مال من است. دلم میخواست مچ ام شکلاتی باشد. یعنی به قطر شکلات کیت کت لاغر باشد. همه عمر دلم میخواسته لاغر باشم و جز یکی دو سال همه اش را چاق بوده م.
همه زندگی م خیالبافی شده. فکر میکنم بازی پیشرفته ایست که اگر کمتر توش امتیاز بدست بیارم و برای خودم حاشیه های اشتباه بسازم در نهایت دختر پادشاه توی بغلم خواهد بود.
خوبی بازی این است که نه به گذشته های پر اشتباهت فکر میکنی و حسرت میخوری نه نگران آینده درب و داغونت خواهی بود. دسته ی خوب یا دسته بد چیزی نیست که مرا خوشحال یا ناراحت کند. دلم میخواهد بازی ها هیچ وقت تمام نشود. همه آنها که مرا زدند و کشتند یک سری دیتای بی خاصیت باشند که در نهایت باعث پیروزی بشوند.

بعد از غم رویت غم بیهوده خورانند

من آدم فتح قله ها نبودم. آدم آرزوهای خودم را داشتن نبودم. یک منحنی صاف بالای پنج. که به ده نمیرسد. وقتی محیط زندگی م را انتخاب میکنم بیشتر فشار آب منطقه برایم اهمیت دارد و سوال از اینکه چقدر اینجا معمولا آب قطع می شود ؟
برای محیط کاری یک دستشویی بزرگ و دلباز که بشود در آن عصبانیتت را به اشک تبدیل کنی و بشوری برود و بعد هم دستمال کاغذی ایی باشد که صورتت را خشک کنی. یعنی معیارم این است که هزینه دستمال دستشووی را شرکت بدهد. البته سه چهار ماه جایی کار کردم که هزینه رول توالت با خودمان بود و ما دزدکی از رول ِ خانوم رییس میدزدیدیم تا اینکه دوربین مچمان را گرفت. یک معیار بزرگترم نبودن دوربین مدار بسته در محل کار است که با مشاهده مثال بالا لازم به توضیح نیست که اکثرن سر ِ همه معیار هایم گرد است و خیلی راحت با همه چیزهاییی که قبل از آن حتی به آن فکر نکرده بودم کنار می آیم طوری که انگار سال ها بود منتظرش بودم. راستش فکر میکنم خودم را شناخته ام. از خود نا امید شدن و به بن بست رسیدن، جوانی و امیدواری میخاهد که آن را هم ندارم. شرایط بهتر و نتیجه هایی که از شرایط بهتر بر صورت و دل تو مینشیند. نه آقا نداریم. توضیح دادن و پست های مغز داغون کن هم جوانی میخاهد. حتی پوست ِ خوب میخاهد که من ندارم.

اعداد گویا

پاک شد.

کافه نزدیک

تهران،
نم نمِ باران،
چای وکیکِ خوشمزه ی هویج واملت با ژامبون وحرف و لبخندکه بعدچند قطره اشک چاشنیِ آن همه شادی شد. درست وسطِ خنده ها ویادش بخیرها بغضش بی صدا ترکید وگفت: باورنمی کنم چهارسال گذشته…
اما گذشته بود و ما قادر نبودیم زمان رابه عقب برگردانیم.
گفتم تو تغییرنکردی.زیباتر وجوان تر…
این باردرمیان اشک خندید وذوقِ شنیدن این حرف رانتوانست از من مخفی کند. خودش هم می دانست درآستانه ی سی سالگی ، بیست ساله به نظرمی رسد. دوباره گفتم: یادته می گفتم تو پیر و شکسته نمی شی؟
گفت: یادم نیست. تو هم فرقی نکردی
گفتم: یادته از بوی سیگار اخم می کردی؟
با شیطنت گفت: نه، هیچی یادم نیست.
گفتم: وقتی خوبی ها رافراموش کنی، فقط بدی یادت می مونه وبغض..
سیگاربعدی رابرایش روشن کردم.عمیق پک زد وخیره شد به تابلوی کافه. امادرخودش به نقطه ای دورترخیره شده بود.حرف راعوض کرد وگفت: از اینجا خوشم می یاد. همیشه می یام سرهمین میز با دوستام می شینیم. نگاهش را ازتابلوی کافه گرفت واین بار به من خیره شد: هفته ی دیگه هم می یای؟
حالا من به تابلو نگاه می کردم که اسم ساده وعجیبی داشت: «کافه نزدیک» و به دنبال جوابی بودم که اونرنجد. گفتم: سعی می کنم بیام.دروغ میگفتم. او میدانست. من هم.
سیگارش را تا آخر پک زد وبلند شد. رفت به طرف در و منتظر من نماند. پشت میزنشست و با گوشی وررفت. من سیگاردیگری روشن کردم وازپشت شیشه به نیم رخ بی تفاوتش نگاه کردم.چهارسال فاصله مثل دره ای عمیق میان مابود. مثل کسی که ازخواب پریده باشد، گیج وگم به او نگاه می کردم و هزاران خاطره درذهنم زیرورو می شد و به آخرین خاطره که همین دیشب باصدای او در گوشی شکل گرفت، می رسید:
فقط یه باردیگه بیا، فقط یه بار ببینمت. روی من رو زمین ننداز. .
ومن اون همه راه رفته بودم تا آخرین خواسته ی کسی راکه روزی ترکش کرده بودم، عملی کنم.
وقتی وارد کافه شدم، نگاهش کمی با من غریبه بود. وانمود می کرد که هیچ چیز برایش مهم نیست.کیف پولش رابرداشت وسریع به طرفِ صندوق رفت. وقتی برگشت لیوان بزرگی دردستش بود.موقع نشستن تعادلش برهم خورد و لیوان روی میزخالی شد. اخم کرد و با حرکاتی عصبی دستمال را روی میزکشید. سال ها قبل هر بار چیزی روی میز کافه میریخت میگفت دست و پا چلفتی ام و من میگفتم نه نیستی و کاره دیگه.. می ریزه. اینبار ولی منتظر شنیدنش نبود.
کمکش کردم تا میز راخشک کند، اما به من هیچ توجهی نداشت. نفس نفس می زد. ناگهان چهره اش ازدرد درهم شد.گفت ببخشید، می شه بریم؟
جای هیچ حرف وبحثی نبود. می دانستم وقتی ازکوره درمی رود باکوچکترین حرفی همه چیزخراب ترمی شود. ازکافه که بیرون آمدیم باد شاخه ی درخت ها را به بازی گرفته بود.خیابان بوی باران بی دوامِ بهاری می داد. سیگارروشن کردیم و در سکوت قدم زدیم .
عرض خیابان انقلاب راگذشتیم. مرا به طرف کوچه ای خلوت کشاند. ناگهان به حرف آمد وگفت: می خوای برات بخونم؟
چیزی نگفتم.کلمات ازمن گریخته بودند.سرتکان دادم. شروع کرد به خواندن:
روزی که می خواستم
از شهرمون برم
پیش هزاران چشم
تو گریه می کردی
می گفتی با حسرت
دیگه بر نمی گردی

حالا که بر گشتم
با آرزوهایم
دست قشنگ تو
در دست من سرده
می گه نگاه تو
کاش کی که بر گرده
دل را اگر دادی به دیگری بگو بگو
از من تو پیدا کردی بهتری بگو بگو

با بغض ودرد می خواند ومی رفت. و من بی اختیار به دنبال صدایی که دوست می داشتم کشیده می شدم.
گفتم: یادته چقدر توی این خیابونا ول می گشتیم ؟گفت: یادم نیست . فهمیدم نمی خواهد به یاد بیاورد. دوباره خواند:
دل را به این و آن سپردن خود بوود گناه
از بام من می خوای که بپری بگو بگو
دل را اگر دادی به دیگری بگو بگو
از من تو پیدا کردی بهتری بگو بگو
گفتم خواهش می کنم عذابم نده.گفت: خب دارم برات می خونم. مگه صدامو دوست نداری؟
گفتم: دوست دارم امایه چیزِ دیگه بخون. بالجبازی ادامه داد:
دل را به اینو آن سپردن خود بوود گناه
از بام من می خوای که بپری بگو بگو
گفتم که عمر این سفر کوتاه کوتاهه
گفتی که یاد من همیشه با تو همراهه
گفتم مبادا جای من را دیگری گیرد
گفتی که منتظر نشستن آخرین راه
حالا که بر گشتم با آرزوهایم
دست قشنگ تو در دست من سرده
می گه نگاه تو کاش کی که بر گرده